تبليغاتX
tanhaye

tanhaye

دوستت دارم گلمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم







                                                                               

        سلام به همه دوستان خوبم اميدوارم همتون خوب باشين

خب اول از كساني كه تو اين مدت منو ياري كردن با من همدردري كردن ازشون شتكر ويژه دارم دست همشون درد نكنه ممنون همشون هستم خيلي ها كمكم كردن تا ازاون شرايط خارج شم نميخوام اسم ببرم چون همتون خوب بودين... از دوستاني كه به كلبه ما اومدن ممنونم خيلي خوش اومدن خوشحالم خيلي دارم پرواز ميكنم ههههههه....از دوستان خوبم كه نتونستم جواب خيلي رو بدم معذرت ويژه دارم بيبخشين هههههههههههه من تو اون مدت خيلي عذاب كشيدم دوست نداشتم تو شهر خودم باشم هميشه ميخواستم فرار كنم ديگه به چيزي اميدوار نبودم هميشه كارم شده بود تو اتاقم تنها بشينم آهنگ باز كنم گريه كنم خيلي روزهاي سختي رو پشت سر گذاشتم تا.................................................                                                          ازشما چه پهنهون باز من عاشق شدم عاشق يكي كه ميدونم ديگه اين پاكه خيلي هم دوستش دارم خيلي ميدونم صافه اونم يه بار تجربه شكست رو تجربه كرده وهم به خوبي درك ميكنيم تو سخترين شرايط به دادم رسيد شايد واسه من يه فرشته باشه از طرف خدا...ازخدا هم ممنونم كه ما رو تو اين لحظه تنها نذاشت هرچي ازش بگم گم گفتم خيلي دوستش دارممممممممممممممممممممممم از اين به بعد ميخوام درباره اون بنويسم چكارها كرديم جا ها رفتيم قربونش برمممممممم

فقط باز يه حرف دارم براي همه كساني چه دختر باشن چه پسر از همتون ميخوام كار عاشقي رو كار كوچكي ندونيد من يه بار شكستش رو تجربه كردم به خدا قسم خيلي سخته اميدوارم كساني كه هم عاشق شدن خدا هر روز عشقشون رو به هم زياد تر كنه پيش اونا ما روهم نگفته نمونه ههههههههههههههههه.........!!!!!

واي زياد حرف زدم خودم خسته شدم ه برسه به شماها خب حالا كلبه مون شده كلبه عشق وعاشقي  ديگه غم بي حوصلگي رو داره باد ميبره

".نظر يادتون نره تا دفه بعد خداحافظ دوستان."

     ههههههوستت دارم گلم امضاشو هم كردم خودتت ميدوني ديگه كجا)هههههههه



+ نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ساعت 17:36 توسط سينا |


خصوصی

+ نوشته شده در جمعه 23 دی1390 ساعت 0:40 توسط سينا |


""(کم آوردن تو عشقی وعاشقی"")

سلام برهمه دوستانم خوبید خوشید؟


چکار میکنید امیدوارم حالتون خوب باشد

اول حرفهایم میخوام ازکسانی که بهم سر زدن ولطف کردن بهم نظر دادن ونتونستم جواب بدم

"آخه حاله خوبی نداشتم ازهمه شون معذرت میخوام"

نمیدونم حرف هایم را از کجا شروع کنم وچه جوری بگم

آخه خیلی سخته

ولی اینبار هم آپم درباره عاشقی وسرنوشت عاشقی خودمه که میخوام بگم

اما قبل از گفتنم یک نصحیت برای دوستان چه دختر چه پسر دارم عاشقی رو خواهشن کار کوچکی ندونید ومهمتر از اون گفتن دوستت دارم رو حرف ساده ندونید...!

منم عاشق بودم تو عشقم پایدار بودم عشقم هم همشهری بودیم هر روز یک بار هم دیگر رو میدیدم روزی نبود که همدیگر رو نبینیم خلاصه همدیگر رو خیلی دوست داشتیم.ما حدود2وسال ونیم باهم دوست بودیم مثل همه عاشق ها عین لیلی ومجنون.دیکه منم کم کم شرایط ازدواجم درست شده بود خیلی خسته بودیم دیکه هر چه زودتر میخواستیم ازدواج کنیم یک روزی از همین روزها بهش گفتم که گلم من میخوام بیام خواستگاری.

اولش فکر کرد که دارم شوحی میکنم ولی بعدش باور کرد از اون به بعد داشت پرواز میکرد خیلی خوشحال بودیم منم که با خانوادم حرف زده بودیم ولی با یک تلفن وچند دقیقه حرف زدن همه چیز تموم شد؟

وای خدا دارم میمیرم آخه چرا چرا چرا......................................................................................

بهم گفت سینا جون کی میخوای بیای خواستگاری بهش گفتم که با خانواده ام حرف زدم به همین زودی.برگشت گفت داری دروغ میگی.یک بحث کوچیکی شد که تلفنو قطع کرداس داد درست آخرین اسش بود.


("موفق بشی سینا بای")


و خودم گفتم داری شوخی میکنه آخه ما خیلی باهم شوخی میکردم فرداش من اینو ندیدم بهش زنگ زدم خاموش بود نگرانش شدم دلم  دیکه ریخت.

بله خانوم باماقهر کرده بود .چند روز گذشت که روز صبح گوشیم زنگ خورد منظورم صدای اس بود که توش نوشته بود:

سینا جان دیکه منو فراموش کن من نامزد دارم.ج دادم گفتم میدونم منظور خودم بودم.

رفتم خونه زنگ زدم از فامیل وهمسایه سوال کردم گفتند بله خانوم نامزد کرده.....

از اون به بعد من دیکه خومار شدم نه میتونم یک کاری رو خوب بکنم  نه به چیزی زورم میرسه بدجوری خرابم امیدوارم کسی بتونه احساس من رو درک کنه خاطرات 2سال رو فروخت آخه چرا هیچ وقت جواب نداد؟

من خیلی تنهاوخرابم هرکسی تجربه داره بهم کمک کنه خواهش میکنم خواهش.ودر ضمن تنهام هم نذارید


از همه  دوستان تقاضا  دارم  هیچ وقت عشق وعاشقی  رو کار کوچکی  ندونید  به  خصوص گقتن

دوستت دارم رو نمیدونم بمیرم برات رو...... کسی رو بدبخت نکنید. 



راستی کسانی راکه نتونستم جواب بدم ازشون معذرت میخوام واقعان شرمنده.

+ نوشته شده در دوشنبه 12 دی1390 ساعت 2:49 توسط سينا |


کم آوردن تو عشق

با عشق به من به من خیانت کردی

دل دادم و تو رد امانت کردی

رفتی و چه آسوده ز من دل کندی

هر دو قلمت خورد اگر برگردی !! …

آدم ها همه می پندارند که زنده اند؛


برای آنها تنها نشانه ی حیات؛

بخار گرم نفس هایشان است!

کسی از کسی نمی پرسد : آهای فلانی!

از خانه ی دلت چه خبر؟! گرم است؟ چراغش نوری دارد هنوز؟ ...

اون موقع ها ، بچه که بودیم، بچه ی معصومی بودیم ...

 الان سن و سالمون رفته بالا ولی ...

 بزرﮒ که نشدیم هیچ،  

 دیگه حالا همون بچه ی معصوم و دوست داشتنی هم نیستیم...

 از اینور مونده از اونور رونده..؟

.........................................................................

به بزرگی گفتم زندگی چند بخش است ؟ گفت : دو بخش ، کودکی و پیری ، گفتم : پس جوانی چه شد ؟ گفت : با بی وفایی ساخت با عاشقی سوخت و با جدایی مرد.

""""......دلم بد جوری شکسته ازعشق وعاشقی....""""


+ نوشته شده در یکشنبه 4 دی1390 ساعت 0:58 توسط سينا |


خوشگل بودن مهم نیست.

یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا است ازدواج کرد.اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آنها از هم جدا شدند.طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی است.اما به نظر می‌رسد که دوستم بیشتر و عمیق‌تر از گذشته عاشق همسرش است.
عده‌ای آدم فضول در اطراف از او می‌پرسند:…فکر نمی‌کنی همسر قبلی‌ات خوشگل‌تر بود؟
دوستم با قاطعیت به آنها جواب می‌دهد: نه! اصلاً! اتفاقا وقتی از چیزی عصبانی میشد و فریاد میزد، خیلی وحشی و زشت به نظرم می‌رسید.اما هسمر کنونی‌ام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است.وقتی این حرف را می‌زند، دوستانش می‌خندند و می‌گویند : کاملا متوجه شدیم…
می‌گویند :زن‌ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می‌رسند.
بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند؛سگ‌ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی‌کنند.اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید.اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت.زیرا “حس زیبا دیدن” همان عشق است …
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 آذر1390 ساعت 19:34 توسط سينا |


حيف از اين زمونه

مگر شکستن یک دل چقدر توان می خواست که بدان واسطه او پنداشت که قوی ترین فرد روی زمین شده است؟ جدی جدی پرم می داد و من شوخی شوخی می پریدم تا آشیانه ام را در دلش شکست… برای او شاید حفره ای خالی در وجودش ماند و برای من آسمانی به طعم قفس، غربتی به پهنای آسمان و پروازی در نهایت دلتنگی….گاه ولی چاره ای جز از رفتن نیست…

 

دل من يه روز به دريا زد و رفت… پشت پا به رسم دنيا زد و رفت… زنده ها خيلي براش کهنه بودن… خودشو تو مرده ها جا زد و رفت… هواي تازه دلش مي خواست ولي… آخرش تو غبارا زد و رفت… دنبال کليد خوشبختي مي گشت… خودشم قفلي رو قفلا زد و رفت

+ نوشته شده در سه شنبه 30 فروردین1390 ساعت 1:52 توسط سينا |


.حادثه.

سلام بر همه ي دوستان خوبيند.

راستي عيدتون مبارك....اميدوارم سالي خوبي داشته باشيد خوب من تو اين چند روز كه نبودم ازهمه شما عذر ميخوام واقعان شرمنده..........

من طي اين روز تصادف كردم با ماشين خودم دستم بدجوري شكسته بود وتو بيمارستان بودم وبازم عذرخواهي ميكنم من عجله دارم شرمنده بايد برم هنوز درد دارم همتونو از صميمي قلب دوستتون دارم.فيلان.

+ نوشته شده در شنبه 6 فروردین1390 ساعت 19:30 توسط سينا |


درباره چهارشنبه سوري

سلام دوستان خوبم اين آپم درباره چهارشنبه سوري است به هر حال بعضي ها حالشونو كردند بعضي ها نتونستند اما واسه من بهترين چهارشنبه سوري بود.

من ديروز ساعت 10صبح رفتم بيرون ازشما چه پنهان من خودم پخش اين ترقه بودم  بعد از پخش ترقه به رفقا زنگ زديم كه سيستم جور كنن كه واقعان دستشون درد نكنه قبول كردنداومديم تو محل جمع شديم اولش همه گفتند بريم يك روستاي يا يك جاي كه برادران بسيجي ها نباشند كه با مخالفت چند دوستان رودرو شديم آخرش قبول كرديم به شرط اين كه پدر يكي از بچه ها تو كلانتري بود كه چيزي شد زود خبرش كنيم برناممون رو چيديم ساعت6همه تو محل جمع شديم باندهارو آوردند سيم از خونه كشيديم چوپ هارو آماده كرديم همسايه ها همشون اومدند بيرون كم كم چهارشنبه سوري ما تبديل به پارتي ميشد كه پچه ترفه اخداختن روشروع كردند تو اوج لذت بوديم كه ماشين كلانتري اومد پشت سرشون يكان وبسيجي هاريختند جالب كار وخوش شانسي ما تو ماشين كلانتري پدر دوستم بود (راستي پدر رفيقم سرهنك است) بعد از يك ربع گفتگو راضي شون كرديم 3چيز بود كه بلاخره قبول كردند1_ خانواده سرهنك هم بودند2_ همه همسايه ها راضي و همشون هم تو پايين بودند3_ با بسيجان آشنا در اومديم.واقعان خيلي خوش شانس بوديم كه رفتند يكم حال همه گرفته بود كه دوباره شروع كرديم به تر قه انداختن آتيش رو روشن كرديم ديكه همه لذت ميبردنند اولين كسي كه از روي آتيش پريد خودم بودم بعد ازمن همه شروع كردند به پريدن بعد يك آهنك خوب گذاشتيم همه مشغول رقصيدن شديم ساعت 10كارمون  تموم شد وااااااااي واسه من كه حال داد شمارو نميدونم اما اميدوارم واسه شماهم خوش گذشته باشه. 


سالي 89 هم تموم شد براي بعضي خوب براي بعضي ها بدبود اما اميدوارم سال90 براي همتون به خصوص دوستان و رفقا ساله خوبي باشد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 اسفند1389 ساعت 15:46 توسط سينا |


احساس تنهايي


معمولاً روان شناسان به 3 نوع تنهايي اشاره مي‌كنند:

1. تنهايي اجتماعي:

زماني است كه شخص از شبكه‌اي از دوستان و آشنايان كه با ايشان شريك زندگي شود، محروم است.

2. تنهايي موقعيتي:

وقتي اتفاق مي‌افتد كه برخي از اوضاع و احوال زندگي فرد، سبب مي‌شود او خود را تنها احساس كند.

3. تنهايي عاطفي:

معمولا از نارسايي‌ها در برقراري روابط صميمي ‌ناشي مي‌شود. اين شكل تنهايي نه موقعيتي است و نه معلول فقدان روابط اجتماعي.

تنهايي چيست؟

زندگي بدون رابطه‌اي نزديك و توام با اين احساس كه مقدار و كيفيت روابط مورد آرزوي شخص بالاتر از مقدار و كيفيت روابط فعلي باشد، تنهايي نام دارد. اما بايد توجه داشته باشيم افرادي كه ترجيح مي‌دهند در انزوا به سر برند يا به كار خود ادامه دهند، مانند بسياري از نويسندگان و هنرمندان، تنها هستند ولي تنهايي برآنان لزوما صادق نيست. تنها بودن صرفا به معناي آن است كه كسي از ديگر مردم جدا باشد؛ اما تنهايي بيشتر به احساس فرد اشاره دارد. بنابراين، تنها بودن ممكن است همراه تنهايي باشد يا نباشد.
فرد تنها احساس مي‌كند مورد بي‌مهري كامل قرار گرفته و اجازه ندارد در فعاليت‌هاي مشترك با ديگران شركت كند. تمايل عمومي ‌بر اين باور است كه ديگران نگرش‌ها و باورهاي مشتركي با ما دارند؛ اما افرادي كه احساس تنهايي مي‌كنند چنين خصلتي ندارند.
اين‌گونه افراد علاوه بر احساس نداشتن مشابهت با ديگران، كمتر به كسي اعتماد مي‌كنند. شخصي كه احساس تنهايي مي‌كند، غالبا اوقات فراغتش را نيز با فعاليت منفردانه مي‌گذراند، ملاقات كمي‌ با دوستان دارد، دوستان آشناي وي نيز موقتي است و دوستان نزديك ندارد. تنهايي با عواطف منفي از قبيل افسردگي، اضطراب، غم، نارضايتي و خجالت ملازم است كساني كه افراد تنها را مي‌شناسند، معمولا آنان را سازش نايافته ارزيابي مي‌كنند.
اشخاصي كه از تنهايي عاطفي رنج مي‌برند، غالبا عزت نفس يا خودپنداري مثبت پاييني دارند و در برخوردهاي اجتماعي، مضطرب مي‌شوند؛ زيرا نگران هستند كه از سوي ديگران طرد شوند يا مورد آزار ايشان قرار گيرند
+ نوشته شده در شنبه 21 اسفند1389 ساعت 10:43 توسط سينا |


ديدارمردباشيطان

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد: ((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

نتیجه اخلاقی داستان:

کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد. ستایش خدایی را است بلند مرتبه!

+ نوشته شده در سه شنبه 3 اسفند1389 ساعت 1:28 توسط سينا |